بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

شرح زمستان...

به نام خدا.. دلیل فاصله زیاد بین پست ها تنبلی منه و اندکی هم خرابی دوربین... وگرنه مگه میشه حرفی برای نوشتن نباشه؟  مگه میشه تو این روزا حرفی بزنی و ما دوست نداشته باشیم ثبتش کنیم برای همیشه؟ مگه میشه بذارم این کلمات و جمله ها وشیرین کاریا از یادم بره؟؟ خیلی بزرگ شدی... نگاه به قد و بالات میکنم... اولین چیزی که به ذهنم میاد: خدایا شکرت واقعا حساب جمله های شیرینی که تحویلمون میدی از دستمون در رفته...گاهی مرز بین دنیای آدم بزرگا و حرفای تو فقط کلماتی هستن که غلط و غولوط... اما بامزه ادا میشن...حرفایی که از بزرگترها یاد میگیری... خیلی دقیق تحلیل میکنی... به جا استفاده میکنی... اغراق نمیکنم... شعر میگی پسر! از هر دری... هر...
16 بهمن 1393

روزها و عکسهای پاییزی

روزهای  کوتاه پاییزی میگذره... روزی ده تا  برگ از کوچه و خیابون برام جمع میکنی و با ذوق تموم میگی: مامان برات برگ آوردم... یادگاری نگه دار... میدونم دوست داری... آره دوست دارم... شک نکن... روزی ده بار میگم دستت درد نکنه.... واااای جقدر این برگه خوشگله.... و تو روزی ده بار میگی: خواهش میکنم قابل نداره( خایش میکنم... دابل نداره) و تموم قند های دنیا تو دلم آب میشه پسر تو شب های بلند پاییزی با هم انار دون میکنیم... میگی من بلدم... یه قاشق میاری و تق تق میکوبی پشت انار... انارها تا شعاع سه متری به اطراف پرت میشه!!! گاهی هم زیر پامون له میشه!!!بعدشم دستای  قرمز  و اناری رو میشوری و توی مسیر دیوار و پرده و کلید...
22 آذر 1393

لوبیای سحر آمیز

به نام خدا... یه روز با خاله معصومه... چند تا لوبیا کاشتید تو گلدون... گذاشتی پشت شیشه... با عشق آب دادی بهشون... با لذت تمام بهشون سرکشی کردی... جوونه زدن لوبیا ها رو دیدی... برگشون و ... ساقشونو... تا اینکه با غرور و فریاد شادی... لوبیاها رو برداشت کردی... عشق کاشتی پسر... گل کاشتی ...من به برکت دستات ایمان دارم   ...
18 آبان 1393

پاییز..

پاییز و بارون ... برای پسر بهاری ما نهایت خوشحالیه...اینجاست که باید گفت پسر کو ندارد نشان از مادرررر... تو بیگانه خوانش مخوانش پسرررر تا یه نم بارون میزنه...میگی مامان بریم زیر بارون... بدو ایم... حواسمون هست برق و برق( همون رعد و برق) نزنه بترسیم... یا میگی: ماشالله چه بارونی میاد... وااای خدا    یعنی تو واقعا قدر بارون و آب  و میدونی؟؟؟ از پنجره آشپز خونه بیرون و نگاه میگنی و میگی: دیدی برگا گهوه ای( قهوه ای) شدن.. کی بریم عکس بگیریم؟؟ با همدیگه رو برگا راه میریم و صدای خش خش میاد... میگی چقدر برگا میشکنن... بعد میگی:" هزار و پمجاه تا برگ و شکوندم خسته شدم!!! چقدرررر نگاهت به بارون قشنگه... میگ...
18 آبان 1393

دندوووون

به نام خدا... بردیای عزیزم... روزهای آخر مهر کارمون افتاد به دندونپزشکی... از یه چکاپ ساده شروع شد... اوه ه ه ه اصلا فکرشم نمیکردیم که انقدر دندونات احتیاج به تعمییرات داشته باشه! دندونایی که با هزار امید و آرزو و ذوق و شوق ما یکی کی  و با دردسرهای خاص خودش جوونه زد و دهن خوشگلت و خوشگل تر کرد... حالا یکی یکی خراب شدن و ... نیازی نیست که بگم چقدر مراقبشون بودیم و با تلاش بسیارررر سعی کردیم مسواک نزده نخوابی!!! ولی شد دیگه!! از چند روز قبل همش داستان تعریف کرم و شعر خوندم برات ... آماده سازی ما بی فایده بود...حسابی اشک ریختی و بی تابی کردی... تا اینکه خانوم دکتر از ما خواستن که از اتاق بریم بیرون... پشت در ...
30 مهر 1393

روز شیرین کودک

به نام خدا... وجود تو خیلی چیزا رو برامون تغییر داده... کلا حال و هوامون و تفریح و اوقات فراغتمون... همه چی شده بچگونه!! یکی ازین تغییرا اینه که به هر بهونه ای کیک بخریم و شمع و فشفشه برپا کنیم! شونزدهم مهر ماه و روز کودک دلبندمون..دردونه زندگیمون... که از لحظه ای که از خواب بیدار میشه حرف میزنه و حرف میزنه و در فشانی میکنه... تا یک ثانیه قبل از خواب!! روزت مبارک کودک نازنین ما                      دستاتو بده به ما... هیچ وقت نمیذاریم که بیفتی... به ما عشق و اعتماد بده... هیچ وقت بهت خیانت نمیکنیم... یه بار دیگه لذت ...
16 مهر 1393